یادداشت های کم و بیش روزانه علیرضا کنگرلو

تکیه بر همین دیوار....

ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر صبح پیش از مسجد می امد که بگوید:" پدرت فدایت دخترم" . ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که هر غروب می امد که بگوید :" شادی دلم" ،" پاره تنم"........ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که می خواست برود سفر و امده بود زیر گلوی او را ببوسد...... ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پیامبری باز کرده بود که پی " کسای یمنی" می گشت تا در آن آرامش یابد ..... ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی پسرش حسن" ع" باز کرده بود " جدت زیر کساست ، برو نزدیک"..... ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به حسین" ع" خسته از راه امده، گفته بود " نور چشمم"، " میوه ی دلم"،" جد و برادرت زیر کسایند"..... ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی" ع" که بی تاب می گفت " بوی برادرم محمد" ص" می اید" .....ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و تنها گلیم زیر پایش را بخشیده بود.....ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و پارچه ای کشیده بود روی سرش چون حتی چادرش را بخشیده بود....ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و به بلال که ساکت و محزون ان پشت ایستاده بود گفت:" دوباره اذان بگو دلتنگم" .... ایستاده بود پشت همین در، تکیه داده به همین دیوار و در را روی علی باز کرده بود که می امد برای سال های طولانی خانه نشین باشد.... ایستاده بود درست پشت همین در، تکیه داده بود درست بر همین دیوار که ...............

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

قحطی یک دلی و عشق

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم. سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود. صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت، بگو مگو ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد، خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب. روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پو شیدن کفش آدیداس یک رویا بود. همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و ... اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد! یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود. همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا... و حال با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی ها نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم. مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ایی نایاب شود! ... گیرمان نیاید چی!؟ اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است. ورشکسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراکز ادبی فرهنگی و هنری و ... برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادکلن مورد علاقم مان سخت نگرانیم! ... می شود کتابها نوشت... خلاصه اینکه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم. هرکس تنها به فکر خویش است به فکر تن خویش! قحطی امروز قحطی انسانیت است قحطی همدلی قحطی عشق!

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

نه هوای تازه و نه لباس نو می خوام

نه هوای تازه و نه لباس نو می خوام
هفت سین من تویی من فقط تو رو می خوام


دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی خواد
کاش یکی ما دوتا رو با هم آشتی می داد

شب عیدی آسمون وقتی که میباره
بیش تر از شبای پیش عطر قرآن داره

ببین امشب قلبم مث آیینه روشنه
آیینه ی زلال من دیدن عید من

سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای

شب عیدی اسمون وقتی که میباره
بیشتر از شبای پیش عطر قران داره

ببین امشب قلبم مث آیینه روشنه
آیینه ی زلال من دیدن عید من

شادی از تقویمم بی تو رفت و برنگشت
انتظارت من کشت توی سالی که گذشت

ترانه ای بسیار زیبا از حسین صفاست

با صدای محسن چاووشی

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

تاسوعا و عاشورا ؛ کجا ؟ کربلا...

روزای ماندگاری برای من در تاسوعا و عاشورا... کربلا...

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

لطفا" یه لحظه , فقط یه لحظه ....

 موشی در خانه صاحب مزرعه تله موشی دید!
به مزرعه رفت و به مرغ و گوسفند وگاو خبر داد ؛
همه گفتند تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد!
از قضا؛
ماری در تله افتاد و مزرعه دار را گزید ...!
... ... از مرغ برایش سوپ درست کردند!
گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند ودر این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد
و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر می کرد ...!

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

چند تا پوتین می شه؟

توی جبهه ی جنوب پشت میدون مین زمین گیر شده بودیم...

چند نفر داوطلب شدن برن یه معبر درست کنن (می دونید یعنی چی ؟ وقتی زمان کم باشه ، فرصت خنثی سازی نیست و باید خودشونو روی تعدادی از مین ها بندازن و بعد ....) یکی از اونا کمتر از 14 سال سن داشت ، چند قدمی جلو رفت ، مکثی کرد و برگشت، گفتم حتما" ترسیده ، حقم داشت تازه دوران نوجوونی رو داشت می گذروند، دیدیم پوتیناشو در آورد داد دست یکی از همرزماش ، گفت : "این پوتینا حیفه تازه از تدارکات گرفتم ماله بیت الماله ." پابرهنه رفت روی مین ...

راستی یه سوال ، سه هزار میلیارد تومن 000 000 000 000 3 پول چندتا پوتینه؟؟؟

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ٧:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

زندگی

می ری یه خودکار می خری 300 تومن ، بعدش می ری یه لاک غلط گیر می خری 1500 تومن... توی زندگی هم اگه اشتباه کنی برات گرون تموم می شه، پس دقت کن...

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

رفیق

رفیقان ، دوستان ده ها گروهند که هریک در مسیر امتحانند

گروهی صورتک بر چهره دارند به ظاهر دوست اما دشمنانند

گروهی وقت حاجت خاک بوسند ولی هنگام خدمت نهانند

گروهی خیر و شر در فعلشان نیست نه زحمت بخش و نه راحت رسانند

گروهی دیده ناپاکند هوشدار نگاه خود به هر سو می دوانند

بر این بی عصمتان ننگ جهان باد که چون خوکند و بل بدتر از آنند

ولی یاران همدل از ره لطف به هر حالت که باشند مهربانند

رفیقان را درون جان نگه دار که آنها پر بهاتر از جهانند

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ترس تنهایی

هر جا چراغی روشنه 

                           از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من

                          اینجا چراغی روشنه

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تولد رادیو

امروز سالگرد تولد رادیو در ایرانه

زمانی که کارمو توی واحد نمایش رادیو شروع کردم ، یادمه دو ماه از پنجاه و چهارمین سالگرد رادیو گذشته بود و امروز هفتاد و یکمین سالگرد تاسیس رادیو ...و چقدر زود می گذره...

رادیو جان تولدت مبارک ...

نویسنده : علیرضا کنگرلو : ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم